مؤسسة دلتا للمعلومات والأنظمة ( مترجم : گيلاني )

138

الفاروق ( فارسي )

حضرت فرمود : اين دعا را بخوان ( اللهم احفظنى بالاسلام قاعدا واحفظني بالاسلام راقدا ولا تطع في عدوا ولا حاسدا واعوذ بك من شر انت آخذ بناصيتها واسألك من الخير الذي هو بيدك كله واعوذ بك من شر كل دابة انت آخذ بناصيتها واسألك من كل خير هو بيدك ) ترجمه : ( خدا بواسطه اسلام مرا در خواب و بيدارى حفظ كن و اجازه نده هيچ دشمنى و حسودى به من صدمه بزند ، خدايا به تو پناه مىبرم از شر هر موجودى و از تو مىخواهم هر خيرى را ) از خاطرات تلخ ابوهريره با عمر - البداية والنهاية ج 8 ص 119 ابو هريرة مىگويد پيش عمر بن خطاب در مسجد رفتم ، مشغول تسبيحات بعد از نماز بود ، صبر كردم تا فارغ شد ، به او گفتم مقدارى از آيات قرآن برايم بخوان ، گفت گرسنه‌ام مىخواهم غذا بخورم ، بالاخره چند آيه برايم خواند تا آنكه به منزل او رسيديم ، وارد خانه شد و من همان پشت در ماندم . پيش خودم گفتم حتما دارد لباسش را در مىآورد بعدا مىآيد و با هم غذا مىخوريم . اما هرچه منتظر شدم خبرى نشد ، برگشتم ، رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم را ديدم ، حضرت فرمود چقدر دهانت بو مىدهد ، گفتم بله يا رسول الله روزه بودم و هنوز افطار نكرده‌ام ، چيزى هم براى افطار ندارم حضرت مرا به خانه برد و به كنيزش دستور داد غذا بياورد ، او هم ظرفى آورد كه باقيمانده غذا در آن بود ، غذا كم بود اما آنقدر خوردم تا سير شدم . و بخارى ج 3 ص 195 و ج 4 ص 176 عمر در زمان خلافت خود تاجر بزرگى شد ، غلامانى داشت كه برايش تجارت مىكردند ! ! - تاريخ مدينه ج 2 ص 748 ( باب تأديب عمر مردم را براى امور دنيوى و اخروى ) ابو عاصم از عمران بن زائدة بن نشيط از عمرو بن قيس روايت مىكند : عمر همراه ابوذر از بازار مىگذشت ، غلام عمر مشغول فروش جنس بود ، عمر به او گفت وقتى لباس مىفروشى اگر لباس بزرگ بود بايست و آن را پهن و باز كن و اگر كوچك بود بنشين و آن را باز كن ابوذر به عمر گفت از خدا بترسيد ( مردم را با اين كار فريب ندهيد ) عمر گفت جنس را كه به همان كيفيتى كه هست اگر تزئين كنى عيبى ندارد . محمد بن به كار . . . از ابو موسى اشعرى از پدرش روايت مىكند با عمر به طرف بازار رفتيم ، يكى از غلامان عمر مشغول فروختن خرما بود عمر به او گفت